نیوشا_حالا من یه چیزی فتم تو چ

خرید بک لینک
نیوشا_حالا من یه چیزی فتم تو چرا باور میکنی خواهرمگه دیوونم .. خوب اماده ای ؟ الان یه سنگ میندازم اونطرف تا سربازا رفتن سمتصدا میدوییم پشت بوته کنار در ساختمون .اونجام یه فکری میکنیم ... _نیوشااگه بگیرنمون نیوشا_اا تو که این همه ترسو نبودی اصلا یه کاری..اصلا میخوایدوستانه بریم با سربازه صحبت کنیم شاید گذاشت بریم تو دو سه تا لقمه کوفتکنیم؟ _اگه نزاشت چی؟ نیوشااگه نذاشت هیچی مثل رابین هود عمل میکنیم .میزنیمتو سرش تا چشاش البالو گیلاس بچینه ما هم تو این فرصت میریم غذا می دزدیمو جیممیشیم. اینطوری که بعدا شناسایمون میکنه. نیوشا نگاه چپکی به منانداخت -ببینم نکنه سردار امپول اشتباهی بهت زده خنگ شدی هان؟ خوب ایکیومقنعمونو در میاریم مثل نقاب میبندیم رو صورتمون موهامونم تو صورتمون محاله تو اینتاریکی شب بتونه شناساییمون کنه .. _ااا مگه تو نمگی میخوای بری باهاش رف بزنی . با نقاب میخوای بری . اگه با این شکل بری که هنوز طرفش نرفتی تیر بارونت میکنه .. اونجوری بی نقابم بری شناسایت میکنه . نیوشا_راست میگییا پس فقط یه راهمیمونه _چه راهی؟ نیوشا_ طرفو میکشیم بعد راحت میریم تو اینجوری نه میخوادنقاب بزنیم نه اون دیگه مار و شناسایی میکنه .... _دیگه چی واسه یه تیکه نون ادمبکشیم ... داشتم با نیوشا جرو بحث میکردم که صدایی گفت _کیو میخواین بکشیندخترا ... از ترس هردومون چسبیدیم سینه دیوار ...سرهنگ بود با دیدنش هر دو هولکردیم و یکصدا گفتیم _هیچکی سرهنگ با لبخند گفت جریانو از سردار هاکان شنیدم . اومدم درمانگاه ببینمتون دیدم نیستید داشتم برمیگشتم که دیدم اینجا کمین کردین ودارین نقشه ی قتل میکشین.. نیوشا_نه به خدا سرهنگ فقط در حد حرف بود . سرهنگ_اینجا چیکار میکنید . چرا نرفتین خوابگاه . اگه گشتای پایگاه بگیرنتونمکافات داریما . ما هنوز درست حسابی تو پایگاه مستقر نشدیدم خواهش میکنم اتو دستژنرال ندید. _ راستش ما گرسنمون بود میخواستیم بریم یکم غذا از اشپز خونهبرداریم .. سرهنگ _پس خدا رو شکر به موقع رسیدم .. اگه چند قدم دیگه جلو میرفتینبی هیچ حرفی کشته میشدید.. نیوشا_چراااااا؟ سرهنگ_ غذا اینجا حکم طلا رودارهالانم غذا به صورت چیره بندی شده ست ....سربازایی که اونجا هستن حکم تیر دارند . این موقع شب فقط دزدای غذا ممکنه به سمت این سالن بیان که بی چون و چرا کشته میشن ... _نه سرهنگ _اره . خدا بهتون رحم کرد .. نیوشا_پس ما با این شکمگرسنمون چیکار کنیم ... سرهنگ_هیچی باید تا صبح صبر کنید . چون ژنرال رفته .اوناهم فقط از ژنرال اطاعت میکنن..
موبایل...

ما را در سایت موبایل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehran بازدید: 222 تاريخ: شنبه 28 ارديبهشت 1392 ساعت: 14:26

صفحه بندی