نیوشا دستپاچه هر چی تو لباسش ق - تاریخ: 1392/2/28 ساعت: 14:29
نیوشا دستپاچه هر چی تو لباسش قایم کرده بود در اورد گذاشت رو میز . امامن از خجالت و شرم سرمو انداخته بودم پایین و بی حرکت پشت به اون ایستاده بودم . بادادی که زد قلبم انگار از حرکت ایستاد .. _مگه با تو نیستم سریع کنسوای تویشلوارتو بزار رو میز . بازم حرکتی نکردم . تو یه حرکت باومو گرفتو به سمتخودش چرخو...
نیوشا_حالا من یه چیزی فتم تو چ - تاریخ: 1392/2/28 ساعت: 14:26
نیوشا_حالا من یه چیزی فتم تو چرا باور میکنی خواهرمگه دیوونم .. خوب اماده ای ؟ الان یه سنگ میندازم اونطرف تا سربازا رفتن سمتصدا میدوییم پشت بوته کنار در ساختمون .اونجام یه فکری میکنیم ... _نیوشااگه بگیرنمون نیوشا_اا تو که این همه ترسو نبودی اصلا یه کاری..اصلا میخوایدوستانه بریم با سربازه صحبت کنیم شا...